تبلیغات
شعرای ایرانی

به نام خدا

شعرای ایرانی
امروز   به وبلاگ  شعرای ایرانی  خوش آمدید


¿
جمعه 26 خرداد 1385

توی یه  روز آفتابی .وقتی چشامو رو به دنیا باز می کنم . یه لکه ابر کوچیک . اون بالا ها . خیلی بالا . خیلی بالا . داره تو ی آسمون برای خودش تاب می خوره ... با خودم می گم . خدارو شکر . امروز یه روز آفتابیه ...

سرم رو بلند می کنم و به اون یه تیکه ابر کوچیک نگاه می کنم ... ابر به سختی مشکوک می زنه .انگار منتظره که خودشو از اون خیلی بالا هوار کنه رو سر یه بیچارهء تک افتاده ...باهاش بای بای می کنم ... نه ابر کوچولو . امروز روزش نیست ... امروز یه روز آفتابیه ...یه روز گرم و طلائی . من خاکستری دوست ندارم ...

تو خیابون . مردم . همه مردم با سرعت راه می رن ... حتی یک نفر هم سرشو بلند نمی کنه که به ابر نگاه کنه . من اما می بینمش . همین جور آروم که راه می رم . سایهء کوچولوشو روی سرم حس می کنم . داد می زنم .. آهای ابر . دست از سرم بر دار . امروز روزه منه !...ابر اما ... پشت سرم میاد . هرجا که می رم . هرکاری که می کنم ...

امروز یه روز آفتابیه . اگه که اون ابر کوچولو . نبود ....

روزم خراب می شه .سرمو بلند می کنم . خیس به ابر نگاه می کنم . ابر کوچولو باهام بای بای می کنه ... هه . ابره فکر کرده من باهاش بازی دارم که افتاده دنبالم ...ولی دیگه یه روز آفتابی نیست . الان دیگه شب شده . یه کم دیر ...یه کم دور .فهمیدم ...

درست که امروز دیگه آفتابی نیست ... درست که من اشتباه کردم ...اما تو هم کم نفهم نیستی ها ....ابر احمق کوچولو ...!

نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1385 و ساعت 10:06 ق.ظ توسط : ستاره
ویرایش شده در - و ساعت -