تبلیغات
شعرای ایرانی - سخنی زیبا از یك دوست

به نام خدا

شعرای ایرانی
امروز   به وبلاگ  شعرای ایرانی  خوش آمدید


¿سخنی زیبا از یك دوست
پنجشنبه 8 تیر 1385

خداوند وقتی انسان را آفرید به او چشمهایی داد برای دیدن زیباییهای دنیا چون که دنیا زیبایی مطلق بود .. وانسان بود که فقط دانست که باید با چشم ببیند و نفهمید چه رازهایی در این چشمها نهفته است .

من نیز یکی از این انسانها بودم ولی تفاوت من این بود که نمیتوانستم زشتیها را ببینم . روزی که نگاهم به نگاهی معوم افتاد دلم لرزید . نمیدان چرا ولی درون قلبم احساس تازه ای به وجود امد در آن نگاه چیزی را دیدم که هرگز در هیچ نگاهی ندیده بودم و آن خود من بودم آری خودم را در چشمانش می دیدم ...

روزها می گذشت و من از یاد ان چشمها دور نمی شدم . چشمهای هر انسانی رازهای دل او را برملا میکند و نیز دروغ و ریا و دشمنی را . من دز نگاه یک انسان زمینی اوج اسمان عشق را دیده بودم ولی حیف که ناگاه ابرهای حسادت و دشمنی نامردمان جلوی او را گرفت . سالها می گذشت و من نمی توانستم در چشمهای او نگاه کنم تا شاید نور امیدی ببینم . من ناامید شده بودم واااای که چه گناه بزرگی من مرتکب شدم ... روزها به فکر رفتم که چگونه بر این تیرگیها پیروز شوم  ، تا روزی فرشته ای پیر و نحیف به خوابم امد به من گفت که توکل کن و بلند شو اگر که نمی خواهی تیریگی این ابرها تو را مثل من کند برو و هرگونه که شده به او بگو که دوستش داری .. من گفتم نمیتوانم ..و فرشته گفت در چشمهایش نگاه کن چشمها دروغ نمی گویند . او خود از چشمان تو می خواند .

از خواب بیدار شدم تصمیم خود را گرفتم و به پیش رفتم آری اکنون او در جلوی روی من بود با تمام وجودم به او نگاه کردم و او نیز نگریست ولی این بار من برق عشق را در چشمانش خواندم چون نترسیدم و نا امید نشدم. و ان تیرگیها را نیز از سر راه برداشتم آخر من آن نامردمان را نیز از نگاهشان شناختم.

نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر 1385 و ساعت 09:06 ق.ظ توسط : ستاره
ویرایش شده در - و ساعت -